درود همگی
پناه مي برم به نامه اي كه دوستم دارد
به آخرين سطرها
نقطه چين هاي بي پايان...
دل گرفتگي لبخندت مرا به گريه مي اندازد...
انگار كودكي، در يك ظهر تابستان
شيشه اي را شكسته باشد؛
ترسيده ايم
و اين را فقط پستچي مي داند
و نامه هايي
كه ناتمام...
سه شنبه ٢٣بهمن ماه ١٣٨٦
شايد تا روزهاي زيادي به روز نشوم؛ شايد...
سپاسگزارم از همه، از همان ١/١/ ٨٦ تا اين واپسين روزها...
اميدوارم تقويم ٨٧ روزهاي خوبي را پيش رو داشته باشد.
بدرود
سلام
اين روزها شعر برايم معناي ديگري دارد.برداشت هاي خودم را دارم؛ دنياي خودم را...
براي شعرهايم به حضور پررنگ و انتقادها و حرف هاي همه تان نياز دارم؛
و امّا شعر:
گورستان خواب مرا مي بيند...
آيينه اي كه غبار مُرده برآن پاشيده بودند
زمرمه مي كرد
رنگ پريدگي اين روزهام بي دليل نيست
به پدر سپرده ام
مرا پاي درخت اقاقيا چال كند.
مي دانم پرنده ي كوچكم!
بهار كه بيايد بر مي گردي...
آنقدر آه مي كشي
كه درخت ها ديوانه مي شوند
نگاهت خيره مي ماند
به سنگ قبري
كه آغوشش درست اندازه ي من است...
16دي ماه86- 4 بهمن ماه86
سلام
سپاس از همه ي عزيزاني كه مي آيند به ويژه دوستاني كه نقد مي كنند.
يك شعر از پيش تر ها مي گذارم.
قبلاً گفته ام كه شعرها تزييني نيستند.
بخوانيد و نقد كنيد لطفاً!
جنازه اي تنها
كه فقط مورها و موريانه ها دوستش دارند...
□
زني
جنونش را
شبانه به در وديوار شهر پاشيده است
تمام كوچه ها و خيابان ها در فنجان هاي بي تعبير، طعم خون مي دهند...
□
فقط دلش مي خواست روزنامه بخواند؛
باصداي بلند روزنامه بخواند
و نام گُم شده اش را
روي همه ي ديوارها بنويسد
□
زني
جنونش را...
بي اعتنا به كاج هاي هزارساله
زل زده است به آدمك هايي
كه از در و ديوار خونيِ شهر مي گريزند و
در خود،فرو مي روند.
□
زني
جنونش را...
شنبه 21 اَمردادماه 1385
-حالا يك نفس عميق بكش!
پ.ن:
آن نقطه ي رام و سربه زير هم تعبيري نداشت... شايد دل م مرا سرِكار گذاشته بوده...
سلام
نمی دانم چه بگویم.
«نبودن» بهانه نمی خواهد؛ «بودن» است که دلیل می طلبد و من حالا ه س ت م ؛
با همه ی کاستی هام هستم.
در ضمن این شعرها تزیینی نیست؛
بخوانید و نقد کنید لطفاً
و شعر:
سرپنجه ایستاده ام؛
سرک می کشم به دنیا.
دعاهایم را فوت می کنم
به درخت ها
ماشین ها
آدم ها...
برای دنیا دست تکان می دهم.
□
این قدر توی گوشم آوازهای غم آلود زمزمه نکنید!
فانوس هام را
کجای این شب سنگین بیاویزم؟
ندا
شنبه ٥ آبان ماه ٣٨٦ ١
---------------------------------
پ.ن 1:
هنوز دل م می نویسد...
و یک چیز دیگر:
تازگی ها حرف هام بیشتر از آن که به سه نقطه ختم شوند به یک نقطه ی رام و بی سر و صدا رضایت می دهند و من نمی دانم این را چگونه تعبیر کنم.
همین.
سلام
(اگر سلام نکرده بیایم، وجه مشترک دیگری شاید نماند؛ اصلاً بگذریم...)
و شعر:
تن پوش کودکی م را می خواهم
- گرمای بی مضایقه اش را...-
انگشت های خط نخورده ی شش سالگی ،
چشم های نترسیده،
و گیره ای
که به موهام
چفت نمی شد
شهریور است
سرد ِسرد
من
مُرده است انگار.
وارونه تعبیر شده ام
شنبه 24شهریور ماه 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاسگزارم از همه ی دوستانی که شعرهام را تنها نمی گذارند.
شاید نتوانم باشم چندوقتی... تا چه پیش بیاید...
نمی دانم...
تا دوباره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت:
دل م می نویسد... هم با یک دلتنگی سپید به روز است.
سلام ...
پرنده ای غمگین در من می خواند
او را که مُرده بود،هیچ
دلخوشی هاش را
به خاک سپردم؛
حالا
تمام انگشتان م
مثل صدای آن پرنده ی غمگین
می لرزد...
ندا
چهارشنبه 31 اَمُردادماه 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل م می نویسد... هم به روز است؛سر بزنید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا دوباره
سلام و...
نقش ها
سایه ها
لبخندها
همه رنگ می بازد ...
اندوهی هزارساله در من می جوشد
فوّاره می زند
به راه می افتد...
فرو می ریزم
فرو می پاشم...
چشم بر هم می گذاری؛
شنبه 13 اَمردادماه 1386
ندا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می توانید در دل م می نویسد... جور دیگری مرا بخوانید؛
تا دوباره...؛
هنوز دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد..."
قیصر امین پور
چشمان گیج کسی در آینه می خندد
برای گذشتن از همه چیز آماده ام
برای دل کندن
برای دل کندن...
- چه قدر دل دل می کنی شاعر!
برو دیگر...
نمی توانم...
گام هایم مرا به عقب هُل می دهند ...
□
آینه زار می زند
14 تیرماه 1386
ندا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین؛
سلام...
.
.
.
پرنده ای کوچک با آوازهای فراموش شده
پرنده ای با آوازهای فراموش شده
پرنده ای فراموش شده....
دنیا در آستانه ی خفگی است
آسمان در آستانه ی خفگی است
پرنده در آستانه ی ....
در قفس را باز بگذار!
قفسی از پرنده
قفسی خالی از پرنده
قفس ی خالی
آسمان ی خالی.....
پرنده می خواند
پرنده آوازهایش را می خواند
پرنده
برای ریشه ها
آوازهایش را...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و دیگر هیچ...
سلام...
برای ماندن بهانه ای ندارم
کسی نمی آید و
و این سقف
عاقبت
فرو خواهد ریخت
می روم
و تنهایی خیابان مثل سایه ی من کش می آید
با هر گام
سایه ام
له می شود
خدا ، آدم ها و دروغ هاشان
در من گیج می خورند و من آب می شوم...
(دنده های سایه ام را بلند بلند می شمُرم و نمی دانم چرا...)
- یادم باشد عکس تکی م را برای دزد های دریایی بفرستم
برای دزد ها
برای...
دزدها !
سایه ام کو؟
سایه ی استخوانی من کو...؟
خورشید که هنوز زنده است ، چرا من... ؟
اول تیرماه ۱۳۸۶- ندا
تا بعد...

