سلام...
برای ماندن بهانه ای ندارم
کسی نمی آید و
و این سقف
عاقبت
فرو خواهد ریخت
می روم
و تنهایی خیابان مثل سایه ی من کش می آید
با هر گام
سایه ام
له می شود
خدا ، آدم ها و دروغ هاشان
در من گیج می خورند و من آب می شوم...
(دنده های سایه ام را بلند بلند می شمُرم و نمی دانم چرا...)
- یادم باشد عکس تکی م را برای دزد های دریایی بفرستم
برای دزد ها
برای...
دزدها !
سایه ام کو؟
سایه ی استخوانی من کو...؟
خورشید که هنوز زنده است ، چرا من... ؟
اول تیرماه ۱۳۸۶- ندا
تا بعد...
نوشته شده توسط فریبا شمس کیا(ندا) در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 1:6 | لینک ثابت |
